تبليغاتX
هستی؛ تمام هستی مامان

هستی؛ تمام هستی مامان

شیرین کاری های کوچولوی من

 

 سلام به همه دوستاي عزيزم

عيد نوروز وسال نو رو به همگي تبريک عرض ميکنم .اميدوارم اين سال براي همگي خوب و پراز شادي وسلامتي باشه.

تعطيلات نوروز خيلي خوش گذشت جاي همگيتون خالي رفتيم تهران و بعد هم شمال  به هستي هم حسابي خوش گذشت ، مخصوصا که با محمد رضا بود و حسابي با هم جور شده بودن.امسال احمد رضا کلي ذوق داشت که بريم شمال ميگفت به ذوق اينکه هستي بره توي ساحل شن بازي کنه ميخوام برم.به آرزوش هم رسيد و همش ميرفتن تو ساحل و مشغول بودن.

 موقع سال تحويل همه مهمونا ي هتل اومدن داخل لابي جالب بود همه با لباساي نو و مرتب اومده بودن و هتل هم يه ميز هفت سين قشنگ چيده بود و لابي رو پراز چراغ کرده بود ما هم گزاصفهان برده بوديم تعارف کرديم و مامان وخاله ها به خدمات هتل عيدي دادن .بعدش هم رفتييم تو شهر يه دوري زديم خلوت وديدني بود .درکل بهمون خوش گذشت.من هميشه خريد توي شهراي شمال رو خيلي دوست دارم . کتان تافته ، خزر تافته، لايکو و...فروشگاه هاي صنايع دستي شمال و از همه بهتر بازارهاي سبزي و ماهي.

خيلي عکساي خوشگل دارم که ميخوام براتون بذارم ولي متاسفانه موفق نميشم.همه سايتاي عکس قطعه يادرست جواب نميده

 

هستي کوچولوي نازم ،عزيز دلم، امروز ۱۹ ارديبهشت ماه هست و تولد تو نازنينم 23 ارديبهشته .

اينجا ميخوام بهت بگم که عاشقتم واز صميم قلبم دوست دارم. خاطرات روزايي که براي به دنيا اومدنت لحظه شماري ميکردم. لحظه تولدت که صداي قشنگتو شنيدم و با طنين گريه هات به قلبم آرامش خاصي رو بخشيدي و لحظه اي که براي اولين بار اندام ظريفتو ديدم .همه وهمه توي قلبم نقش بسته.

 

مامان عاشقت دوست داره وچشم اتنظارسالگرد تولدته 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:46  توسط مامان فرزانه  | 

 سلام به همه دوستاي عزيزم

ببخشيد منو به خاطر اين همه تاخيري که داشتم، خيلي گرفتار بودم ولي خدا رو شکر همه چيز به خير وخوشي تموم شد. مامانم يه عمل تيروئيد داشتن که بايد حتما انجام ميشد و خيلي استرس داشتيم که اين کار به خوبي و بدون خطا انجام بشه و از اونجايي که هم کار دکتر خيلي عالي بود و هم کادر بيمارستان خوب بودن به لطف خدا عمل هم موفقيت آميز بود.

بعد از عمل،  مامانم نبايد زياد حرف ميزدن هستي هم که عين خيالش نبود فقط ميخواست با مامانم يه جورايي ارتباط برقرار کنه. حالا ديدني بود حالتاي هستي با مامانم.

اين روزا هم که دستم به خونه تکوني بند بوده. دوتا از اتاقا با پذيرايي  تموم شده ولي آشپزخونه با يکي ديگه ازاتاقا مونده. موقع تميزکاري هستي جیگرم بايد تو تموم کارا مشارکت داشته باشه دستمال کشي ميکنه اونم با لباساش       آب ميريزه که ديروز نزديک بود کف آشپزخونه بخوره زمين . جاروبرقي ميکشه . خلاصه با وجود هستي من ديگه هيچ کاري ندارم دخترم برای من یه دلسوز واقعیه.

چند روز پيش رفتم براش يه کفش خوشگل خريدم قرمز پاپيونی با خالهاي سفيد و تل سرش رو هم باهاش ست کردم . لباساش رو هم خريدم ، يکيش رو هم که مامانم براش دوختن اون هم خيلي خوشگل شده خودش هم که هرکدوم از اينا رو ميپوشه کلي ذوق ميکنه و ميگه مامان به ولي اين به رو حسابي ميکشه وميگه.

روز جمعه هم دوباره برديمش سرسره بازي قربونش برم الهي اينقدر اين تاب وسرسره را دوست داره که خدا ميدونه ديگه خيلي حرفه اي شده تند تند از پله ها ميره بالا ميشينه اون بالا و خودشو سر ميده پائين .سوار تاب هم که ميشه خودش شعره تاب تاب عباسي رو دست وپا شکسته ميخونه يعني اين رو برام بخون. براي خودش هم دو تا دوست پيدا کرده بود به اسم علي و پرديس بعد صداشون ميکرد :علي علي  معو يعني بيا، بعد به پرديس هم ميگفت: پديز معو. من وبابايي هم که ديگه مرده بوديم از خنده، بعد که ميخواستيم بيايم ميگفت نريم ما باهاش باي باي ميکرديم وميگفتيم خدافظ  خيلي با حال بود باي باي ميکرد و اصلا عين خيالش هم نبود نمي اومد، ولي بميرم آخرش موقع برگشت خيلي گريه کرد نميخواست بياد به زور آورديمش.

تازگيا عادت کرده که بعداز اين که وارد خونه ميشيم در ورودي آپارتمانو اون ببنده و اگر هم ما خودمون اين کار رو بکنيم يه دعوايي ميشه که بيا وببين.ديشب وقتي از خريد برگشتيم، اون هم خريد اساسي براي عيد( مواد شوينده ، حبوبات و...) در را باز کرديم کيف و دسته کليد و اينها رو گذاشتيم داخل و من هم هنوز بيرون بودم وبابايي اومد بقيه خريدا رو بذار داخل که يهو ديديم خانوم کفشاشو در آورده گذاشته بيرون و در رو محکم زد به هم      مارو بگو کليد هم نداشتيم . حالا من از اين طرف ميگم هستي جواب نميده بعد بهش ميگفتم بگو بله محکم وباصداي کشيده ميگفت بععععله    . من وبابايي هم خندمون گرفته بود هم دنبال راه حل بوديم آخر هم بابايي با آچار پيچ گوشتي دست به کار شد و در رو بازکرد. وقتي رفتيم داخل کلي باهاش حرف زدم که مامان ديگه در رو نبندي و ديدي چي شد و ازاين حرفا حدس بزنيد چي کار کرد بادستش اشاره ميکرد برو برو برو و در رو محکم به هم زد.

 

 خدارو هزاران بار شکر که اين دختر کوچولوي خوشمزه وخوش ادا رو به ما داده که با شيرين کاري هاش دل من وبابايي و همه فاميل رو برده.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط مامان فرزانه  | 

براي تولدم دوستام يه عالمه پيام برام فرستادند وبهم زنگ زدن دو تاشون هم باهديه اومدن دم در خونه . همين که غير منتظره بود خيلي برام جالب بود .یکی از دوستای مامانم که واقعا به من لطف دارن و نمیدونم چی بگم از خوب بودن این خانوم مهربون که هر سال به من زنگ میزنن وتولدمو بهم تبریک میگن و همیشه به من لطف دارن امسال هم بهم زنگ زدن . 

 اقوام و آشنا هم برام  هديه هاي  خوشگل آوردن و منم خيلي ذوق کردم . مامان گلم هم برام يه اتوي مو خريدن خيلي کاربرد داره و خوبه به همه خانومايي که موهاي حالت دار دارن پيشنهاد ميکنم.  چون تو زمان کم ميتوني به راحتي مو را صاف کني و حالت بدي و ديگه لازم نيست کلي وقت نوبت آرايشگاه بگيري بعد داخل آرايشگاه بشيني و دختر يا پسرگلتون رو تو خونه بگذارين معطل تا بتونيد يه آرايشگاه بريد. خاله هاي گلم و خواهرشوهر خوبم شهين و مامان بزرگ مهربونم که خيلي دوستشون دارم هم برام هديه هاي خوشگل آوردن و اما هديه آقاي شوهر هم چند تا تراول بود با يه شاخه گل و شکلات خوشمزه.  

از هستي گلم بگم واستون قربونش برم هر روز داره بامزه تر وشيرينتر ميشه. يه کارايي ميکنه که اصلا من انگشت به دهن ميمونم هرکاري که ما انجام ميديم سريع اونم همون کارو تکرار ميکنه . پريروز هم با باباش تو خونه بوده از صبح تا عصر وقتي رفتم خونه ديدم يه بازي جديد ياد گرفته. باباش ميرفت قايم ميشد يه جا و تا هستي صداش ميکرد بابا بابا اون ميگفت گوگو گوگو اونوقت ميرفت دنبال جهت خيلي جالب بود که براي جهت يابي صدا هر چهار طرفو نگاه ميکرد وبعدش حرکت ميکرد. بامزه ترش اينه که هستي قايم ميشه وبابايي دنبالش ميگرده از همون جايي که باباش پيداش ميکنه ومياد بيرون دوباره ميره همونجا قايم ميشه In Loveولي اون ديگه مثل باباش گوگو نميگه همينطوري بايد بگرديم تا پيداش کنيم مثلا ميره تو کمد بادستش درو ميگيره ما دستشو ميبينيم پيداش ميکنيم.

ديشب رفته يه روسري سر عروسکش کرده  ومرتب سر عروسکو ميذاره روي مهر يعني داره نماز ميخونه . خودش هم که راه ميره و هرجا جانماز ميبينه بازميکنه وشروع ميکنه به نماز خوندن و يه صداهايي از تو گلوش در مياره.

 وقتي ميخوام ببرمش حمام از قبلش عروسکا و کتاب حمام و توپ و اينجور چيزا رو ميبرم داخل وانش ميريزم  وکلي هم تبليغات راه ميندازم که هستي به به حمام حمام ، خلاصه اون هم دور خونه راه ميره و ميگه امام امام و يه عالمه ذوق ميکنه . به محض اينکه ميريم تو حمام ميخواد دمپائيشو بپوشه .بعد هم آب بازي و همه چيز به خير وخوشي پيش ميره تا زماني که ميخوام سرشو بشورم ، اون موقعه که چشمتون روز بد نبينه يه دعواي مادر دختري راه ميفته که بيا و ببين ( دعواي مادر دختري اينطوريه که مامان سکوت ميکنه دختر داد ميکشه ودختر حرف خودشو به کرسي ميشونه) وخلاصه به اين صورته که حمام خاتمه پيدا ميکنه ومنم يه نفس راحت ميکشم ولي کلا حمامو دوست داره وبراش ذوق ميکنه .

 هرموقع سوار ماشين ميشه بايد سريع نوارو براش روشن کنيم وگرنه گريه ميکنه خيلي آهنگ ورقصو دوست داره فکر کنم اين براي سنش طبيعيه.

از حرف زدنش بگم که ديگه سرمونو برده مرتب تو خونه حرف ميزن با يه تن صداي خاص خودش تند تند ميگه"  منو من منو من"وبعدش هم ميگه اوف اوف.  

هر شب موقع خواب مراسم مسواک زدن رو براي هستي خانوم اجرا ميکنيم . حالا با چه کيفيتي خدا آگاهه. خودش مسواکو دست ميگيره منو بابايي هم جلوش مسواک ميزنيم و اونم تکرار ميکنه ولي از اول تا آخر فقط يه طرفه دهنشو مسواک ميزنه. منم سخت نميگيرم آروم آروم ياد ميگيره.

 

 

          اولش حاضر نبود روی صندلی مخصوص کودک بشینه ولی بعد که با هزار کلک نشوندیمش دیگه حاضر نبود بلند بشه

--------------------------------------------------------------------------------------------------                  

 

اینجا هم دقیقا همینطور اصلا دوست نداشت سوار تاب بشه ولی بعد که سوار شد به زور پیادش کردیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط مامان فرزانه  | 

 سلام به دوستای گلم 

عبادت های همگی مورد قبول خداوند باشه

 عاشورای امسال هم خیلی برنامه داشتیم خالم از تهران اومده بودن و همگی دور هم بودیم هستی هم که دیگه عاشق محمد رضاست یارشفیق هم هستن و باهم بازی میکنن. امسال دخترم سینه زدن رو یاد گرفت. بهش که میگفتم سینه بزن شروع میکرد بادست راستش سینه زدن. امسال نتونستیم آسایشگاه جانبازان بریم اونجا خیلی جای خوبیه برای عزاداری امام حسین یه محیط بزرگ وسرپوشیده که خیلی هم مراسمش باحال اجرا میشه. ولی اینقدر شلوغ بود که جای نشستن نبود. ولی جاهای دیگه رفتیم. یه روزش هم هستی رو بردم تومسجد نماز جماعت اونجا آروم نشست صداش هم در نیومد شکلاتشو خورد با موبایلش بازی کرد  کتابشو ورق زد خیلی ماهه منم با آرامش نمازمو خوندم.

 

 

............................................................................................. 

دیگه از حرفای جدیدش براتون بگم گز (دز) / عمه میم رو با فتحه میگه / عصر(عص) کفش(عطش) / تازگیها به مامان هم میگه بابا کلی از دستش میخندیم آخه این نظر لطف دخترمه نسبت به من

  

اینم از دختر خوابالوی من الان تو این سن (یکسال و نه ماهگی ) ۱۴ تا دندون درآورده.

 

کارای جالبی میکنه تلفنو دستش میگیره بعد دقیقا کارهایی رو که دیده انجام میده دور تا دور خونه راه میره و همین جور که دستش به کمرشه یه بند میگه الو الو (ابو ابو) و یه سری حرفای دیگه میزنه که به قول معروف یه دیلماج (مترجم ) میخواد اونا رو ترجمه کنه. فقط من و بابایی میفهمیم داره الان با کی ارتباط برقرار میکنه.

فردا هم روز تولدمه احمدرضا از ۴ روز پیش دعوتم کرده به رستوران خوان گستر اما فکر کنم که برنامه های دیگه ای پیش بیاد هم دوستام قراره بیان خونمون هم فامیل مثل هر سال بهم سر میزنن در هر دوصورت خوش میگذره . همشونو دوست دارم و بهم خیلی محبت دارن .

تابعد خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 22:15  توسط مامان فرزانه  | 

این دختر من انگار خیلی دوست داره بترسه همیشه همینطوره هروقت بیشتر میترسه بیشتر هم میخنده و صدا خندش بالاست.

                                

دیشب باباش سرشو میکرد زیر پتو و یه شکلک در میاورد و با یه صدای خنده دار میومد بالا اونم غش غش میخندید و تا باباش متوقف میکرد داد میکشید که چرا انجام نمیدی جالب بود که دست وپاش یخ یخ شده بود . یا مثلا از قائم موشکبازی هایی که یه دفعه باشور وهیجان میپریم جلوش خیلی خوشش میاد.

دیشب رفته بود سر ضبط .دکمه روشنو ميزنه بعد هم صداشو زياد ميکنه اونوقت هنوز صداي آهنگ نيومده شروع ميکنه به رقصيدن واي اگه رقصشو ببينيد عين يه حرفه اي همه کاري ميکنه . شونه و دستاو کمرو همه روتکون ميده. عزيزدلمه . خيلي دوستش دارم.

راستي واکسن  هستي رو زدم وخيالم راحت شد واقعا يه حول بزرگي بود برام .يه روز هم تب کردو بميرم با پاي چپش نميتونست راه بره قشنگ پيدا بود درد ميکنه ولي خدا رو شکر خوب شد ديگه رفت تا نوبت بعدي که مربوط به ۴-۶ سالگي ميشه منم يه نفس راحتي ميکشمببخشيد به کسي نگيدها ولي من خودم هم خيلي از آمپول ميترسم به خاطر همين هم موقع واکسن زدن به هستي فقط ميشينم اونجا گريه ميکنم و دعا ميخونم تاکارش تموم شد منم گريم تموم ميشه

ديشب ميخواستيم بريم کنسرت احسان خواجه اميري کلي ذوق کرديم وبرنامه ريزي کرده بوديم وقتي رفتيم اونجا ديديم  کنسل شده بود همه حسابي عصبي شده بودن و صداشون درآومده بود.ماهم که به خاطرسالگرد ازدواجمون برنامه ريزي کرده بوديم بريم کنسرت و بعد هم بريم رستوران اينقدر تو ذوقمون خورد ولي سعي کرديم خيلي بهش فکر نکنيم وخلاصه آقاي شوهر يه برنامه جديد ريخت وخيلي هم بهمون خوش گذشت. 

فعلا خداحافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:50  توسط مامان فرزانه  | 

سلام

عید قربان و غدیر رو به همگی تبریک میگم .

اینم از سورپرایزی که تو پست قبلی بهتون قولشو داده بودم.

هستی خودش خاله نداره ولی در عوض خاله ها ودختر خاله های مامانش عاشقشن و اونم به اونا خیلی وابستس . چند وقت پیش تا رفتم دنبال هستی جون دیدم داخل ساکش یه هدیه با یه کاغذ کادوی خوشگله که روش هم با دست خط یه شعر قشنگ نوشته شده . دیدم که خاله فردوس یه شعر خوشگل براش گفتن و داخل کادو هم یه لباس ملوس بود .

اینم از شعر هستی خانوم:

بنام خداوند نیکوسرشت

                                 که فرزانه را بهر احمد نوشت

گلی داده در دستشان سرنوشت

                                   گلی از گلستان باغ بهشت

چو هستی بیامد در اردیبهشت

                                    گل شادی اندر دل ما بکشت

به مصداق شعری که شاعر سرود

                                    وغم از دل عاشقان می زدود

پس هستی ما زهستی اوست

                                    تا هستم وهست دارمش دوست

........................................................................................

هفته پیش از طرف شرکت به سیرک ایتالیا دعوت شدیم. جاتون خالی خوش گذشت . مخصوصا که همه همکارا بودن . دخترم هم که نمیدونید اینقدر دوست داشت که نگو. وقتی حیوونا میومدن ذوق میکرد و جیغ میکشید و همه که دست میزدن اونم شروع میکرد به دست زدن و ذوغ میکرد بعد هم که هر حیوونی رو میدید میگفت هاپو .ابراز احساساتشو تا حالا نسبت به حیوونای اینطوری ندیده بودم خیلی جالب بود . بعد از برنامه اومدیم تو ماشین با یکی از همکارام اونم با بچش بود هستی هم دو تا از عروسکاش که شکل سگ بودنو آورده بود دنبال خودش وای دیدنی بود دعوای بین این دوتا همونی رو که اون برمیداشت اونم میگفت منم همونو میخوام هستی هم اخماشو کرده بود تو هم و میگفت نه نه نه نه  اون هم میگفت من خودم ازاینا تو خونمون دارم ولی اینو هم میخوام. آخر دست با این سلاح که شما بزرگ تری و خانومی و از این حرفا اون خانوم خوشگله رو راضی کردیم کوتاه بیاد .

حالا هستی هر دوتا رو دستش گرفته و با اخم به همه نگاه میکنه.

کار جدید دیگه ای هم که میکنه اینه که میره از داخل کمد لباسش یکی از اونا رو برمیداره و میاد میکشه روی میزا یعنی داره برای من گرد گیری میکنه اصلا هم حاضر نیست کوتاه بیاد تا میام ازش بگیرم شروع میکنه نه نه نه نه. من و بابایی هم که عاشق این نه گفتنیم مرتب این کاررو میکنیم که جیگری بهمون بگه نه نه.

خاله اینا دارن از تهران میان قراره برای عید غدیر هممون بریم خونه مامان بزرگم. وقتی دور هم جمع میشیم ۲۸ نفریم خیلی خوش میگذره . جاتون خالیه.

انشاا... عید وتعطیلی به همه خوش بگذره و تا عید غدیر سال دیگه مریضی و غم برای کسی نباشه

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:17  توسط مامان فرزانه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:11  توسط مامان فرزانه  | 

سلام به همه دوستای گلم دلم خیلی هواتونو کرده

ببخشید که دیر اومدم

چند روزی رفته بودم تهران اونجا یه همایش یادگیری الکترونیک بودم از ۸ صبح تا ساعت ۵ بعد از ظهر اونجا بودم. کلی خندیدم اونجا هم مثل خیلی از سمینار ها و جلسات دیگه بیشتر تمرکز روی خوراکی ها بود تا مباحثی که مطرح میشود.وقتی که اعلام میکردن بفرمائید همه با عجله میرفتن وداخل یه بشقاب اینقدر چیز میذاشتن بدون توجه به اینکه ببینن میتونن این کیک وبیسکوئیت را میل کنن یا نه فقط بشقاب ها روپر میکردن باز برای ناهار هم به همین صورت بود.صبح که من رفتم نشستم دیدم یه آقایی اومد پیش من نشست و مشخص بود که مدیر هم بود یه نگاهی به برنامه زمانبندی مراسم انداخت و وقتی دید که نه انگارپذیرایی خیلی توپه زنگ زد به محل کارش و گفت آقای فلانی برای جلسه ساعت ۴ امروز اصلاپذیرایی نذارید اون طرف پشت خط خندیدبهش گفت نه خنده نداره.دارم جدی میگم با اینکار هم صرفه جویی میشه هم بیشتر میتونیم به مباحث اصلی پردازیم. اگه خواستین پذیرایی بذارین میتونین یه شکلات کوچیک بذارید.منو میگی مرده بودم از خنده ونمیتونستم خودم رو کنترل کنم. آقا دید ۴ که از اینجا بره دیگه نمیتونه هیچی میل کنه برای بقیه هم کنسل کرد

خلاصه از این حرفا که بگذریم درکل جلسه خوبی بودو به درد خورد

ساعت ۵ هم احمدرضا زنگ زد گفت هستی داره گریه میکنه وهر کاری میکنم اروم نمیشه سریع خودمو با تاکسی رسوندم دیدم خوابش برده کلی هم ناراحتی کرده بود

بعدش هم جاتون خالی با خاله اینا رفتیم اساپ میلاد یه دوری زدیم در ورودی پاساژ هم یه چیزایی با مزه دونات بود ولی کوچیک به اسم اگه اشتباه نگم جولی مانجیو خوشمزه بود هستی هم خیلی دوست داشت و خورد.به محمد رضا هم خیلی علاقه یدا کرده همش باهاش بازی میکرد و کلی بهش خوش گذشت .بعد که اومدیم خونه براشون پفیلا ریخته بودم تو بشقاب همش یه دونه خودش میخورد یکی هم محمدرضا جالب بود که اگه محمد دو تا میخورد میگفت ا ا ا  یعنی بیشتر نخور آخر سر هم همه رو ریخت داخل بشقاب خودش

شبا هم همش دیر میخوابید وبه بازی بود شب دوم هم تو رختخواب میرقصیدو  نمی خوابید قربونش برم خیلی تغییر کرده و کارای جدیدی میکنه که خودم هم تعجب میکنم

خاله زهرا هم از مشهد یه لباس عروس خوشگل با کلاه براش آورده که وقتی میپوشه واقعا عروس میشه

خبر دیگه این که نی نیه عمه الناز هم به دنیا اومده و مارفتیم توی بیمارستان دیدیمش خدارو شکر سالم بود.مثل همه نی نی ها همش خواب بود.

فردا هم میخوایم بریم خونشون دوباره ببینیمش

وای هستی داره اذیت میکنه  وصدای بابایی در اومده

تو پست بعدی براتون یه سورپرایز دارم

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:21  توسط مامان فرزانه  | 

هستی جونم وقتی سرکار هستم خیلی دلم برات تنگ میشه ُ خیلی زیاد. تمام فکر وذهنم می شه تو .همش زنگ میزنم بهت ولی تو نمیتونی جوابمو بدی تنها چیزی که میتونم ازت بشنوم اینه که بهت بگم مامان هاپو چی میگه؟ گربه چی میگه؟تا شاید تو جواب بدی و من صدای قشنگتو بشنوم .

گاهی اوقات سر کار آنچنان دندونامو فشار میدم که درد میگیره از ذوقم که دلم میخواست الان تو دلم بودی و فشارت میدادم.

این روزها شیرین کاری هات بیشتر شده ، صداي خنده هات ، تن صدات وقتي داري برام حرف ميزني نفس نفس زدنات وقتي بازي کردي و خسته ميشي بهترين طنينايي هست که تا به حال شنيدم وبهم آرامش ميده وقتي از شرکت ميام به اميد ديدن لبخند روي صورتت خودم رو به خونه ميرسونم.

امیدوارم همیشه سالم و شاد وسرحال باشی و من و بابایی لذتتو ببریم.

 

 

این هم دامنی که برای هستی خریدم عکسشو گذاشتم ولی با تاخیر 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:22  توسط مامان فرزانه  | 

سلام دوستای گلم

ببخشید چند روزه نتونستم بیام کار داشتم . سرم شلوغ بود وفرصت نداشتم.

خاله زهرای هستی رفته بود مشهد و جاش خیلی خالی بود دیروز اومدش   و اسباب شادی هستی رو فراهم کرده. امروز هم قرار بیان خونمون .بهش نگید ولی فکر کنم برای هستی هدیه آورده میخواد بیاد بهش بده.

دیروز زود رسیدم خونه و به کارهای عقب افتادم رسیدم و بعد هم با دخترم با آهنگ مخصوصش که میگه : (حالا حالا حالا حالا همه دستا به بالا) ... یادتون اومد آهان همون کلی شادی کردیم و اونم که برام قر میداد بهمون خیلی خیلی خوش گذشت. صدای خندش که تو خونه میپیچه کلی انرژی بهم میده. اینقدر بازی کرد که خوابش گرفت تلفن زنگ زد داشتم صحبت میکردم یه دفعه نگاه کردم دیدم تو بغلم خوابش برده.منم خوابوندمش و رفتم یه سوپ خوشمزه براش درست کردم .وقتی بیدارشد خورد خیلی دوست داشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:7  توسط مامان فرزانه  |